تبليغاتX
طلبه نسـل سـوم

طلبه نسـل سـوم
یابن الحسن؛بیا...بیا که وقت تو بسیــار و وقت ما تنــگ است..!

سروده آیت‌الله مکارم درمدح امام زمان(علیه السلام)
سالهارفت ودلم درتب وتاب است هنوز
نقش مستورى من؛نقش برآب است هنوز
به طرب حمل مکن سرخى رویم که زهجر
قلب آکنده زغم، دیده پرآب است هنوز
من کجا؟یارکجا؟طالع بیدارکجا
من اسیرغم او،بخت به خواب است هنوز
دامنش گیرم اگرلطف خدایارشود
لیک افسوس که این قصه سراب است هنوز
سخت من طالب دیداروتو غایب زنظر
زآتش هجرتواین قلب،کباب است هنوز
همچویک قطره آبیم به دریاى جهان
زندگى زودگذر،همچوحباب است هنوز
«ناصر»از عشق توآموخت سخن گفتن را
زین سبب گفته اوگوهر ناب است هنوز
----- 
اللهم عجل لولیک الفرج
------------------
[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 3:49 ] [ قلـــم ] [ ]
چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!

ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

 

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:35 ] [ قلـــم ] [ ]
 
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:25 ] [ قلـــم ] [ ]
ولی امر مسلمین جهان حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (حفظه الله):

علم، عمل را به دنبال خود فرا می‌خواند، دعوت می‌كند. اگر عمل به دنبال علم آمد، آن وقت علم می‌ماند، باقى می‌ماند -یا شاید بشود گفت توسعه پیدا می‌كند، رشد پیدا می‌كند-؛ اگر عمل به دنبال علم نیامد، علم هم باقى نمی‌ماند. «و الّا ارتحل»؛ عمل كه نبود، علم هم می‌رود. اهمیت عمل را اینجا می‌شود فهمید؛ اهمیت كار را اینجا می‌شود فهمید. كار بدون علم، كم‌اثر است؛ علم بدون كار، بى‌اثر است. اهمیت كار این است.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:19 ] [ قلـــم ] [ ]
امام خمینی (ره) :

اگر روزی باید روز زن باشد، چه روزی والاتر و افتخار آمیزتر از روز ولادت با سعادت فاطمه‌ی زهرا سلام‏ اللّه‏ علیهاست.

زنی که افتخار خاندان وحی است و چون خورشیدی بر تارک اسلام عزیز می‏درخشد.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:14 ] [ قلـــم ] [ ]
ديروز بود كه تو سايت ها ويدئويي توهين آميز از آهنگ جديد شاهين نجفي با عنوان نقي در فضاي اينترنت منتشر شد و البته بي بي سي فارسي بلافاصله اين ويدئو را پخش كرد.


اين آهنگ شاهين نجفي سرتاسر توهين به ائمه اطهار عليهم السلام بود امروز در خبرها شنيدم كه آيت الله صافي گلپايگاني در مورد توهين كنندگان به ائمه و اين موسيقي فتوايي داده اند...

توجه:البته این حکم مختص شاهین نجفی نیست و عمومیت دارد و مخصوص این شخص صادر نشده!

 
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:10 ] [ قلـــم ] [ ]
پاره ی تن ما در بند است ...

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:5 ] [ قلـــم ] [ ]

CHAMRAN-3.jpg

1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته." کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت "پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی."

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:"صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود" گ
ذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا
چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود "این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک."

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت. رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و به ش گفتند "ما ترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند." پدر گفت "مصطفی عاقل و رشیده. من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم" بورسی
ه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم. به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما
هم که تبلیغات نکرده بودیم. درست قبل از انتخابات، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت "شما
نمره گرفته ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد." خودش می خندید. می گفت "کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم"

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم.نمی دانستیم چه کار می شود
کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره به نتیجه رسید. برایم پیغام گذاشته بود "من رفتم.آنجا یک سکان دارهست." و رفت لبنان.

15) ما عضو
انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی ما را راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت. همه را جمع می کرد
و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس. حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

17) چپی ها می گفتند "جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند." راستی ها می گفتند "کمونیسته." هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت "من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد."

18) اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود. همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موس می گفت "دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد."

19) بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند "این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟" آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و
دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید. بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت "هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد."

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند "دکتر مصطفی چشم ماست، دکتر مصطفی قلب ماست."

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم. تنها راه می رفت؛بدون اسلحه. گفتم "من پول گرفته م که تو
رو بکشم." چیزی نگفت. گفتم "شنیدی؟". گفت "آر ه." دروغ می گفت. اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد. می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم، تعجب کردم. رفتم. یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر آشنا شدیم، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.

26) گفتند "دکتر برای عروس هدیه فرستاده" به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

28) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا. کنارهم که بودیم، مهم نبود که پسر است کی دختر. یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم. یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم. دوروز مانده به آمدنمان، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

30) گفته بود "مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا
را فراموش نکنی." بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه قدر دلم می خواهد به ش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 14:53 ] [ قلـــم ] [ ]
شکایت مظلومیت مردم بحرین به صدیقه اطهر سلام الله علیها

یا من بَدَا فی کُل ِ ضِلع ٍ کَسرُها أُمَّ أَبیها

ای آنکه در هرسینه ای شکستگی اش نمایان شد


حَتّی غَدَا فی کُل قَلب ٍ قبرُها أُمَّ أَبیها

تا جائیکه در هر دلی آرامگاهی برای او هست


أُمّاهُ لَو تَبکینَ قتلَ السِّبطِ فی جنبِ الفُراتِ

مادر جان! آن هنگام که در عزای کشته شدن حسینت در کنار فرات می گریی


نوحِی علی مَن ناضَلوا و جاهَدوا ضِدَّ الطُّغاةِ

از داغ آنهایی که علیه ظلم و طاغوت ایستادند و جانانه جنگیدند نیز نوحه بخوان!

با صدای میثم مطیعی

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 22:54 ] [ قلـــم ] [ ]
عقده دل وا میکنم....

.

.

.

بخدا " آدم " خواهم شد...

اگر دعایم کنی...

یا مولاتی یا فاطمة الزهــــــــــراء اغیثینی...



در این دنیای حراج دلها...

هر چند که دلم ، دل نیست...

شرمنده ام این را میگویم...

ولی میشود...

صاحب دل خط خطی مان شوی، مولا...؟؟!!



ای دل تو چه میکنی...؟؟؟

میروی یا می مانی...؟؟؟
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 9:47 ] [ قلـــم ] [ ]
هیچ وقت لباس خارجی به تن نمیکرد؛ از خیاطش میخواست با پارچه های تولید داخل برایش لباس بدوزد؛ آن روزها دکمه در ایران تولید نمیشد و مجبور بودند از دکمه های تولید خارج استفاده کنند.خیاط آقا هم از دکمه استفاده کرده بود.

بعد اینکه لباس را نزد آقا برد، آقا از دکمه هایش خوششان نیامد ؛ گفتند دکمه ی خارجی است ؛ و به همین دلیل به خیاط یاد دادند که با قیطون دکمه درست کند و به لباس بدوزد.

گنجینه ی شهاب اندر شرح حال حضرت آیت الله مرعشی نجفی(قدس سره)

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 9:39 ] [ قلـــم ] [ ]
اول صبحی ساعت....اینم یه مناجات با حال(البته اگه با حال خونده بشه..!!)
 
ای خدای من!

ای کسی که گره های فرو بسته ی کارهای ناخوشایند به دست او گشایش می یابد و

ای کسی که تندی امواج بلاها و سختی ها، به او شکسته می شوند و

ای کسی که گذر از تنگناهای زندگی و ورود به عرصه آسایش و فراخی

از او طلب می شود.

به قوت خود، یورش سلطان غم را بشکن و بنیاد اندوه را برانداز و

با نگاه محیت و نیکی خویش، در شکوایم نظر کن

و بدانچه از تو تقاضا کردم کام جانم را شیرین ساز.

« فرازی از دعای هفتم صحیفه سجادیه »
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 9:37 ] [ قلـــم ] [ ]
راست گفت:
صعود به اورست دوماه طول می‌کشه
ولی سقوط فقط ۱۲ ثانیه!

***

(بیابان را سراسر مه گرفته است)
(دل ما را سراسر گِل گرفته است!)


[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 9:25 ] [ قلـــم ] [ ]
به فرشته ها فرمود: «خذوه فغلوه، ثم الجحیم صلوه» (بگیریدش، او را به غل و زنجیر بکشید و در آتش بیافکنید)...

وقتی خواستند او را بگیرند، به خدا گفت: «خواهش می کنم جلوی خانواده و دوستانم آبرویم را نریز! دست کم بگو مرا از راهی ببرند که کسی مرا نبیند».

فرمود: «تو در دنیا چقدر به فکر آبروی من بودی؟ آنگاه که فرشته ات پیوسته اعمال زشت تو را به من گزارش می داد و می گفت:

جانشینت گناه کرد...»

-----------------------------
---------------------
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 21:9 ] [ قلـــم ] [ ]
به حق خون علی اصغر(ع) و آه زینب(س) به خون چشم مهدی(عج) در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم، شهرت به سراغم آمد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟

کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟

ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید، از ما بگذر که تقصیر کردیم.

ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کم‌کاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم....

دست نوشته‌ای از شهید مجید پازوكی
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 17:2 ] [ قلـــم ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

بسم الله و بالله
سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...
ای گل نرگس... چه می شد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه می شد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟ نظری فرما بر کوچه تاریکمان. که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما... این صفحات برگ برگ روزهای انتظاریست که به امید آمدنش از پس هم ورق می زنیم.
امکانات وب
free counters
Free counters تماس با ما تماس با ما

ساخت فلش مديا پلير
شهید دکتر چمران [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ]